اندر حکایت دفترهای تعاونی!!

یکی از دوستان می گفت: در سالهای گذشته در یکی از محله های شهرمان، مغازه داری بود و مردم برای تهیۀ مایحتاج زندگی خود به آنجا مراجعه می کردند. یک روز خریداری به مغازه مراجعه می کند و قیمت جنسیرا می پرسد.(منظورم «جنسی»  است نه «جنسی» . اینجا هم دارد برره می شود. یادتان هست؛«رکسانا» نه «رکسانا» )

مغازه دار قیمت را هر کیلو 250 تومان اعلام می کند. خریدار هم می گوید:«کمتر حساب کن». مغازه دار با اندکی مکث و فکر کردن و نگاه به فاکتورهایش، پسرش( مثلاً «جواد» ) را با صدای بلند صدا کرده و می گوید: «جواد! بش دِ برَ، 3 کیلو 1000 تومن!!» خریدار هم چشمهایش برقی زده و خوشحال از اینکه جنس بیشتری خریده با قیمتی کم! غافل ازاینکه ....

در مورد دفترهای تعاونی هم شبیه چنین چیزی اتفاق افتاده است:

چندی است که در لوازم التحریر فروشی ها دفتر های تعاونی یا همان «دفترهای دولتی» عرضه می شود. قیمت یک دفتر 40 برگ دولتی با ورق تقریباً کاهی حدود 225 تومان است. درحالی که همین دفتر با کاغذ سفید و با قیمت آزاد 250 تومان عرضه می شود!!(معنی قیمت تعاونی را هم فهمیدیم!)

جالبتر اینکه یک منبع آگاه می گفت: قبلاً قرار بود شخصی دفاتری را به لوازم التحریری ها بفروشد از قرار هر دفتر 170 تومان. ولی هیچ کدام زیر بار خرید نرفته بودند. ولی همین آقا از طریق وزارت بازرگانی و واژۀ تعاونی یا دولتی استفاده کرده و طی قراردادی با همان وزارتخانهۀ محترم، همان دفترها را به قیمت 215 تومان عرضه کرده بود. خریداران که همان لوازم التحریریها بودند با شوق و علاقۀ ظاهری و با اجبار باطنی به خرید رو آوردند. مردم هم که ندید بدید فکر می کنند دفتر ارزان شده است و با حرص و ولع ،«دفتر دولتی» می خرند!!

سالهای قبل بیشتر از 2000 دفتر به یک لوازم التحریری در شهری مثل آران و بیدگل نمی دادند آنهم با رفت و آمدهای بسیار. ولی امسال با این نظارت و قیمتی که از طریق وزارت بازرگانی شروع شده است!!! اعلام کرده اند که اگر بیشتر از 10000 دفتر هم بخواهید داریم. آفرین بر این خدمات تعاونی و دولتی!!!


سفره خالی....!

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید،بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : آقا سفره خالی میخرید؟

بیمه آن هم ازنوع طلایی!!

بی دلیل نیست هر بانکی که تأسیس می شود در کنار خود با همان نام بانک، یک مؤسسه بیمه هم تأسیس می کند. البته دقیقاً معلوم نیست که بانک، بیمه را می چرخاند و یا بانک، بیمه را و یا مردم هردو را!!

چندوقت پیش برای گرفتن دارو به داروخانه رفته بودم. دکتر برایم یک عدد آمپول تجویز کرده بود. قیمت آمپول به صورت آزاد حدود 400 تومان بود ولی با دفترچه بیمه خدمات درمانی حدود 1200 تومان پرداخت کردم!!؟؟ گذشته از این بیشتر داروهایی که پزشکان تجویز می کنند آزاد است و بیمه، آنها را تحت پوشش قرار نمی دهد.تازه تر اینکه یکی از دکترهای داروساز می گفت: «من که داروساز هستم می دانم که شرکتهای داروسازی چه آشغالهایی را بعنوان دارو به خوردِ مردم می دهند!». متأسفانه گفته می شودکه تحریمهای اخیرباعث شده است که برخی از داروها که برای بعضی بیماران جنبه حیاتی دارد، هیچ کجا یافت نشود.مسلماً وزارت بهداشت که متولی امر سلامت جامعه است باید کاری بکند.یکی از دوستان که فرزندش دچار بیماری مرموزی است ازنوعی قرص استفاده می کرد که به گفته خودش مثل قرص سرماخوردگی، همه جا یافت می شد.(منظورم از همه جا همۀ داروخانه هاست!). ولی هم اکنون باید با واسطۀ ویتامین «پ»! از طریق داروخانه هلال احمر و یا دوستان خارج از کشور این دارو را تهیه کند. چرا؟؟

واژۀ تحریم من را به یاد ماجرای پودر لباس شویی انداخت. یادتان هست که پودر لباسشویی دستی را 215 تومان و ماشینی را 330 تومان می خریدیم. ناگهان اعلام شد که پودر لباسشویی کم یاب شده است و دلیل آنهم تحریم های دیگر کشورهاست. مدتی بود که یک کیلو تریاک را راحت تر از یک بسته پودر لباسشویی می شد پیدا کرد! ولی با قرار دادن نرخ جدید 525 تومان برای پودرهای دستی و 750 تومان برای پودرهای ماشینی، ناگهان به سلامتی و میمنت و مبارکی همگی از تحریم درآمدیم!!

به نظر شما اگر از همان اول بگویند که می خواهیم فلان کالا را قدری گران کنیم ما چیزی خواهیم گفت!! فکر می کنم همین پروسۀ پودر، برای دیگر کالاها از جمله دستۀ داروها هم تکرار شود.!!

بر گردیم به بیمه......

اخیراً بازی جدید «بیمۀ طلایی» را در تمامی مراکز درمانی و داروخانه ها با بازیگری بیماران محترم فرهنگی یا بیماران فرهنگی محترم نظاره گر هستیم. بیش از 4 ماه است که به ازای هر نفر بیش از 6000 هزار تومان حق بیمه از حقوق ها کسر می شود.در قرادادهایی که ازطرف بیمۀ ایران صادر شده است ظاهراً قرار بود که به ازای پرداخت این حق بیمه، خدمات بیشتری به بیماران ارائه شود. تنها خدمتی را که امروز مشاهده کردم افزایش 250 تومان به حق ویزیت پزشکان اورژانس و افزایش 500 تومان به ویزیت پزشکان خصوصی بود. قرار بود از کلیۀ خدمات ارائه شده فقط 20% سهم بیمه شده باشد. امروز که دارو گرفتم حدود 2700 تومان شد. به داروخانه چی گفتمکه: «مگربیمه طلایی روی قیمت داروها اثری نداشت؟». گفت:«البته که اثر داشت. اگر بیمۀ طلایی نبودی باید 1000 تومان بیشتر می پرداختی. یعنی 3700 تومان!». به فکر فرو رفتم که آیا 20% از 3700 تومان می شود 2700 تومان یا 740 تومان.!! بالاخره به خودم قبولاندم که 2700 تومان صحیح است چون باید همین قدر پرداخت می کردم!

از اینها که بگذریم حدود یک ماه است که کارت بیمۀ طلایی صادر شده است و حتماً شنیده اید که چقدر در رسانه ها ی جمعی مخصوصاً تلویزیون صحبت در این رابطه شده است. همه فکر می کردند که واقعاً فرهنگیان دیگر نیاید به فکر مخارج درمانی باشند. ولی در عمل می بینیم که همۀ حرفها بیشتر به یک خوش خیالی شباهت دارد تا واقعیت!! حدود یک ماه است که نام درمانگاهها و پزشکان متعددی را در سایت بیمۀ ایران نوشته اند که طرف قرارداد بیمۀ طلایی هستند. از جمله اورژانس امام خمینی آران وبیدگل. ولی چندروزپیش که مراجعه کردم گفتند که با بیمۀ طلایی قرارداد نداریم!!!؟؟ از طریق اداره که پیگیر شدم شماره تلفن همراه یکی از مسئولین اورژانس را به من دادند. وقتی تماس گرفتم، تلفنشان قطع بود!!

اینها به کنار.....

این کارت به برچسبی تبدیل شده است که اصحاب وزارت بهداشت به چشم ترحّم به فرهنگیان محترم نگاه می کنند و به محض اینکه کارت را ارائه می دهیم، چشمها را شسته و جور دیگر می بینند! انگار که با کسی طرف هستند که سالها پیش با او پدر کشتگی داشته اند. این در حالیست که این کارت برای شخصی که نسخه می پیچد نفع و ضرری نداردو او در هر حال حقوقش را می گیرد!

به قسمت پذیرش اورژانس امام خمینی گفتم:«پس شما در زمینۀ چه خدماتی با بیمۀ طلایی قرارداد دارید؟». ایشان (که یکی از خدمۀ مرکز بودند و در نبود مسئول پذیرش کارهای ایشان را انجام می دادند!)گفتند:«هیچ کدام!!؟؟»

البته ناگفته نماند بیشترین خدماتی که توسط اورژانس مذکورارائه می شود در حد پزشک و تزریقات و پانسمان است.(و واقعاً معنی اورژانس هم همین است)که خوشبختانه یا متأسفانه بیش از 60% مراجعه کنندگان، ساکنان کشور دوست و برادر، هموطنان عزیز افغانی هستند!!

از اعتبار یکسالۀ کارت بیمۀ طلایی کمتر از 7 ماه دیگر باقی مانده است. تا به حال نزدیک به 60 هزار تومان برای بیمۀ طلایی پرداخته ایم ولی هنوز احساس نکرده ام که بیمه، آنهم از نوع«طلایی» هستم. معمولاً شرکتهایی که تازه تأسیس می شوند و یا در شُرُف ورشکستگی هستند همه با هم به یاد آموزش و پرورش می افتند. شاید طرح بیمۀ طلایی هم یکی از این دلسوزیها به حال آموزش و پرورش باشد!!! قبلاً هم شبیه این ماجرا را در طرح «کارت خرید پارسیان» و یا «بیمۀ معلم» و یا«کارت سفر» و.... دیده ایم. در آخر به این نتیجه می توان رسید که این بیمه، نه تنها «طلایی» نیست بلکه «اِلجیج» هم نیست!!

پی نوشت- «الجیج» در لهجه مردم آران وبیدگل به «طلای تقلّبی» اطلاق می شود.

صرفاً جهت اطلاع....!

چند هفته ای است که در برنامۀ خبری ساعت «بیست و سی» پنج شنبه شبها، قسمتی توسّط خبرنگار، دلاوری، اجرا می شود که ظاهراً یک طنز سیاسی است و سوتیهای دولت مردان ما را در یک هفتۀ گذشته زیر ذرّه بین برده و خندۀ تلخی را بر لبهای ما می نشاند. این نوع طنز، تقریباً همان نوع طنزی است که توسّط مرحوم کیومرث صابری فومنی معروف به«گل آقا» در دهه های ۶۰ و۷۰  در قالب مجلۀ «گل آقا» ارائه می شد،(و با فوت مرحوم صابری تقریباً پایان یافت) با این تفاوت که در گذشته بصورت نوشتاری بود و اخیراً بصورت شنیداری و دیداری ارائه می شود.در نیم دهۀ گذشته، اگر کسی عکس یکی از دولت مردان را بصورت کاریکاتور در اختیار داشت و یا صحبتهای تحت عنوان«سوتی» آنها را در گوشی موبایل داشت یا جایی بازگو می کرد، مورد مؤاخذه و پیگرد قرار می گرفت و حسابش با کرام الکاتبین بود. ولی همان چیزهایی که باعث توبیخ و بگیر وببندمی شد اکنون بصورت یک برنامه رسمی از رسانۀ ملّی پخش می شود. تکلیف کسانی که به خاطر همین کاریکاتورها و حرفها بازداشت شده و توبیخ شدند چه می شود؟؟ بالاخره کار آنها خوب بود یا بد؟؟ آیا این کارها هم در حیطۀ احکام ثانویه است که با توجه به شرایط زمان ومکان تغییر می یابد؟؟

به نظر می رسد که این برنامۀ طنز سیاسی نیز مانند برخی اخبار و برنامه های دیگر مانند«حرف اضافه» که مدتی پخش می شد بعد پخش نشد ولی دوباره ظاهراً پخش می شود، نوعی تخلیۀ روانی مردم در دوره ای خاص جهت پیش نیامدن هرنوع حادثۀ غیر مترقبّه باشد. من که پاک گیج شده ام!! ظاهراً هیچ چیز مشخص نیست!(ولی در واقع همه چیز مشخص و واضح است!)امروز انتقاد می کنی، فردا تو را توبیخ می کنند! فردا انتقاد می کنی، پس فردا به تو جایزه می دهند! بین «توبیخ و جایزه» یک تضادّی وجود دارد که قابل هضم نیست.

شما بگویید«به راستی ما به کجا می رویم و چه باید کرد؟؟»

آینده نگری یا عقدۀ حقارت.....؟؟

چند سال پیش برای آموزش یکی از دورس ، به اصفهان رفته بودم. بعد از ظهرها که کلاس تعطیل بودبا برخی دوستان به داخل شهر رفته وگشتی می زدیم تا با حال وروزو فرهنگ مردم اصفهان بیشترآشنا شویم و در این بین قدری هم در مورد اوضاع اجتماعی و فرهنگی مردم بحث می کردیم. در چند مورد از این گشت و گذارها بعضاً دختر خانم هایی را می دیدیم که آنچنان آرایشی داشتند که بی شباهت به عروسک نبودند!و پوششی که بسیار زننده بود! ولی دست در دست خانمی موقّر و با حجاب داشتند که به ظاهر مادرشان بود. تفاوت بسیار زیادی بین مادر و دختر در طی 2 نسل وجود داشت.سوالاتی در ذهن ما موج می زد:

آیا مادر نمی توانست فرزندش را کنترل کند که با حجاب باشد؟

آیا دخترخانم توانسته بود خانواده اش را قانع کند؟

 آیا ......؟

وقتی در خوابگاه، موضوع را به بحث گذاشتیم بیشتر دوستانی که دستی در امور روانشناسی داشتند به این نتیجه رسیدند که به احتمال قریب به یقین، یکی از دلایل اینکه این مادر گرامی از نوع پوشش فرزندش در جامعه گِله نکرده وازآن ایراد نمی گیرد

 می تواند به این خاطر باشد که خود ایشان هم در دورۀ جوانی دوست داشته اینگونه باشد،اینگونه آرایش کند،اینگونه خودنمایی کند... ولی اوضاع اجتماعی و فرهنگی آنروزجامعه، این موقعیت را به او نداده است و دارد این مسئله را که حالا بصورت«عُقده» برایش تبدیل شده است، اینگونه برطرف می نماید. بنابر این هرگونه آرایش و پوششی که خودش در جوانی می پسندیده و نتوانسته اجرا کند روی دخترش پیاده می کند تا خودنمایی کند وقدری تخلیه شود.

 هم اکنون که موقع ثبت نام دانش آموزان است چیزی شبیه این مسئله دارد اتفاق می افتد؛

مادر یا پدری را می بینیم که دست پسرش را گرفته و برای ثبت نام به دبیرستان آمده است. وقتی به کارنامه و معدل دانش آموز محترم نگاه می کنیم می بینیم که عددی بین 10 تا 12 را نمایش می دهد. مستحضر هستید که ورود با این معدل به دبیرستان به منزلۀ خروج از دبیرستان با معدلی بین 7 تا 9 می باشد. البته چیزی که باعث شده است این دانش آموزان، آموزش و پرورش را مفتخر کرده و پا به دبیرستان بگذارند همان حذف امتحانات نهایی سوم راهنمایی است. درهمین جا ازمسئولین محترم که این تصمیم را پیرو تصمیمی که باعث حذف امتحانات نهایی پنجم ابتدایی شد، صمیمانه تشکر و قدردانی می کنیم!!!

قبلاً چنین دانش آموزی با رسیدن به سوم راهنمایی متوقف شده و با نیآمدن به دبیرستان جای کسی را اشغال نمی کرد و هزینه هایی را هم بیهوده صرف نمی کرد. ولی حالا وضعیت فرق می کند. از مدارس راهنمایی خبر می رسد که این حضرات را با سلام وصلوات واززیر آب و قرآن عبور داده ایم تا برسند به وادی دبیرستان.

برای والدین دانش آموز شرح می دهیم که وضعیت دبیرستان فرق دارد و تجربۀ چند ساله نشان داده است که این دانش آموز با این معدل در آخر سال مردود خواهد بود . خواهشاً با تصمیمی عاقلانه نه هزینه ای اضافی به بیت المال و نه به خودتان وارد کنید. کاری را که یکسال دیگر خواهید کرد همین حالا انجام دهید. می گویند:«می خواهیم کاری را که خودمان نکردیم پسرمان انجام دهد! نمی خواهیم مثل خودمان کارگر بار بیاد. می خواهیم سری در سرها داشته باشد و.....».

البته «آرزو برجوانان عیب نیست» ولی اینها غافل هستند که برای رسیدن به این آرزوها باید استعدادی هم وجود داشته باشد. مسلماً درس خواندن نیزبرای این والدین مانند همان بحث آرایش که در اول بحث آوردم به یک«عقده» تبدیل شده است. بسیاری از والدین با وجودی که می توانسته اند در نوجوانی درس بخوانند ولی نمی خواسته اند.زیرا به گفتۀ خودشان بیشتر به دنبال بازی و بازیگوشی و آزار و اذیت دیگران بوده اند!. حالا ما باید تاوان کار نکردۀ آنها را بپردازیم و به مدت یکسال فرزندشان را برایشان نگهداریم تا مبادا به دام افراد ناباب بیفتد! در واقع فرزندشان را پرورش دهیم! چرا که آموزش شرایط خاص خودش را داردوبرای این عزیزان محقق نشده است.

زمانی که به متن خانوادۀ این دانش آموزان نفوذ می کنیم مشاهده می کنیم که مثلاً از بین 5 خواهر وبرادرهیچکدام بیشتر از سوم راهنمایی را درک نکرده اند!! این بچۀ آخر که نصیب ما شده است قرار است جور همه را بکشد و همۀ افراد خانواده را به آرزوهایشان برساند. غافل از اینکه «گِلِ» این فرزند آخرین نیز از «گِلِ» آنها سرشته شده است!

مقدار زیادی ازبودجه ای که باید صرف آموزش دانش آموزان مستعد شود برای نگهداری بسیاری دیگر، هدر می رود.

باز هم در آخر عرایضم می گویم:  با این آموزش و پرورش به کجا می رویم و براستی چه بایدکرد؟

کله مناره یا معماری!!!

چند سال پیش کتابی می خواندم که در آن به این مطلب برخورد کردم و حسابی به فکر فرو رفتم:

«در سالهای آخر رژیم پهلوی در طی یک حفاری در یکی از مناطق مرکزی شهر اصفهان وقتی که بیل مکانیکی مشغول کار بود،زمانی که بیل را بالا آور دهها و بلکه صدها جمجمه را بر زمین ریخت!! به دنبال تحقیقی که در آن زمان انجام شد دریافتند که این جمجمه ها مربوط به یکی از کله مناره هایی است که تیمور لنگ در حمله مغول به ایران درسال ۱۳۸۷ میلادی در اصفهان ساخته بود. گفته می شد که برای ساختن کله مناره هاحدود ۷۰ هزار جمجه انسان مورد نیاز بود که از محل قتل عام مردم اصفهان تأمین شده بود.»

مطلبی شبیه به آنچه در بالا ذکر کردم را در سایت سحر نیوز دیدم و بسیار اعجاب انگیز تر بود:

«در شهر سدلیک واقع در جمهوری چک، کلیسایی هست که از چوب ،آجر و فلز درست نشده ، بلکه از استخوان های مسلمانان درست شده است! در سال ۱۲۱۸ پاپ وقت،برای نشان دادن غرورش دستور داد این کلیسا را از استخوان های مسلمانانی که برای ساخت این کلیسا کشته شده بودند،درست کنند. 
در ساخت این کلیسا استخوان چهل هزار مسلمان به کار رفته است.، آنها می گویند مسلمان ها تروریست هستند».

این اعمال در جوامع غربی که همه دم از حقوق بشر و حفظ کرامت انسانی می زنند واقعاً جای تعجب دارد!!!

به فرض اینکه این استخوانها از مسلمانان نباشد،در اینکه متعلق به انسان است نباید شک کنیم. در هر صورت عمل وحشیانه ای است که جای صحبت و دفاع برای انجام دهندگان این کار باقی نمی گذارد.

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید.

 

ادامه نوشته

ابیات ایهامی(2)

گفتم:سخنی،گفت:سخن ممنوع است!        گفتم:نگهی،گفت:به من ممنوع است!

گفتم که:بیادور تو گردم،گفتا:                       درکوچه مادورزدن ممنوع است!

استاد شفیعی کدکنی

 ****************

بر چهره من آنچه سپیدی کند نه موست      گردی است مانده بر رُخم از رهگذار عمر

صائب تبریزی

 *************

خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده      که اندر خاک می جویند ایام جوانی را

نظامی

 ***************

زخم فرهاد و من از یک تیشه بود                  او به سرزد، من به پای خویشتن

نظامی

 ***************

گفتم: مگذر، گفت: زپیشم بگذر                   گفتم: بنگر، گفت که: دیوانه نگر

گفتم : هیچم، گفت: نمی ارزی هیچ            گفتم: خاکم، گفت که: خاکت بر سر!

 

گفتم : چه خوری در طلبت؟، گفت که: خون       گفتم: چه بُوَد حال دلم، گفت: جنون

گفتم که:مرا کِی بکشی؟،گفت:کنون!         گفتم که:زدستت بجهم!،گفت که:چون؟

 

خواجوی کرمانی

  *****************

 گفتم:خط مشکین تو برماه خطاست            گفتا: به خطا،مشک زمن بایدخواست

گفتم که:زه این کمان ابرو که تو راست!          گفتاکه:چنین کمان به زه ناید راست!

عطار نیشابوری

 **************

 از دل راد او رود رادی                       زان دل راد دارم آزادی

زردی از رخ زدودش آن دل راد            ای دل راد! داد او دادی؟

 ************

 موی مهِ ما به بوی ما بویا بِه           بی او،مویم، موی وِیَم مأوی بِه

مائیم و مهیّ وآن مهِ ماباما              ما با مهِ ما و مهِ ما با ما بِه

امیر خسرو دهلوی

 ******************

 من هیچ کسم، هیچ کسم، هیچ کسم          وز هیچ کسان نیز فرو مانده بسم

آن دم که بگیرد نفسم، در قفسم                 یا رب! تو درآن نفس به فریاد رسم!

افضل الدین کاشانی

***********************

یاقوت لب لعل تو یاقوت مرا قوت        یاقوت نهم نام لب لعل لب تو یاقوت

قربان وفاتم به وفاتم نظری کن          تابوت مگر بشنوم از رخنه تابوت

*****************

داود دری دارد و در در در دروازه              زاواز در داود دروازه دراوازه

***************

بتا بستان زمستان می زمستان           بتابستان زمستان می تو مستان

***************

بر صفحه چهره با خط لم یزلی                     معکوس نوشته است نام دو علی

یه لام و دو عین با دو یاء معکوس                 از حاجب و عین و عُنف با خط جلی

***************

امشب شب نیمه است که ما مهمانیم...... آهای آهای

گرگیشو در بندر دیر، هوم بابادر کاشان و نوش آباد، هور بابا در آران و آهای آهای در بیدگل و....

قبلاً فکر می کردم که آیین سنتی« شب نیمه ای» فقط مختص آران وبیدگل است ولی بعدها با تحقیقاتی که انجام دادم متوجه شدم که این آیین در بسیاری از شهرهای ایران با اندکی تفاوت وجود دارد.

در بیدگل: در شب نیمۀ ماه مبارک رمضان یا «ماروزه»و یا «مامبارک» هر سال مرسوم است (که البته با کمرنگ شدن آن بهتر است بگویم مرسوم بود!) که بعد از افطار، بچه ها و نوجوانان در هر محله بصورت دسته جمعی معمولاً با همراهی چند تن از بزرگترها به درب منازل مراجعه کرده و با خواندن جملاتی بصورت آهنگین، از صاحبخانه درخواست هدیه ی از قبیل پول یا خوراکی می کنند. یکی از افراد گروه به عنوان «اوسّا» انتخاب شده و اشعار را می خواند و بقیه در پایان هر جمله با گفتن عبارت«آهای آهای» گفته های او را تأیید کرده و صاحبخانه را صدا می زنند.در بیدگل این اشعار بدین گونه است:

امشب شب نیمه است که ما مهمانیم

در ماه رجیم نیست که ما طفلانیم

جهت مشاهده بقیه مطالب که خالی از لطف نخواهد بود به ادامۀ مطلب بروید.

ادامه نوشته