این پست را با چند روز تاخیر می نویسم.

 چندی پیش چهارشنبه بعدازظهر کما فی السابق در اطراف زیارت هفت امامزاده «چهارشنبه بازار» برپا بود.اصلاً کسی از صبح جا نگرفته بود. آنقدر خلوت که راحت می شد با ماشین حرکت کرد چه رسد به موتور!! مسئولین محترم شهرداری و متولیان امامزاده، برای رفاه حال مردم چند سطل بزرگ زباله جهت جمع آوری زباله های احتمالی مردم در گوشه و کنار محل بازار مهیا کرده بودند.اندک مردمی که آمده بودند اصلاً زباله نمی ریختند و گویا به وجود این سطلها نیازی نبود. گذشت تااینکه صبح روز بعد هرکس که به محل برپایی چهارشنبه بازار می آمد با صحنه ای حیرت آور مواجه می شد و آن اینکه انگار نه انگار که اینجا دیروز بعد ازظهر چهارشنبه بازار بوده است. حتی از روزهای دیگر هم تمیزتر.خوشحال بودم ازاینکه بالاخره مردم ما به این درک و فهم رسیده اند که هر کس زباله ای روی زمین ریخته باشد خود را موظف بداند آنرا بردارد. جالب اینکه می شنیدم تمام فروشندگان تا پاسی از شب رفته، در محل بازار مانده بودند و به تمیز کردن جاهایی می پرداختند که خود کثیف کرده بودند و به این ترتیب کمک شایانی به ماموران زحمت کش شهرداری کرده بودند. رفتگران شهرداری هم که به خیال همیشه باید تا ظهر آنجا را تمیز می کردند سجده ی شکر به جا می آوردند و بسیار شادمان بودند. شب همان روز یعنی پنجشنبه شب فرصتی دست داد تا به همراه همسرم با اتومبیلی که تازه خریده بودیم گشت و گذاری در شهر کاشان بزنیم. هوای بسیار خنک، اواخر زمستان را برایمان تداعی می کرد. فراموش کرده بودیم که لباس گرم با خود برداریم!! از پارکهای خلوت سرراهمان یکی پس از دیگری می گذشتیم. در این پارکها مأمورین حفاظت پارک داد می زدند که بیایید و روی چمن بنشینید! بیایید و آتش روی چمن روشن کنید! ولی هیچ کس نمی رفت. تقریباً کسی در پارک نبود حتی جوانهایی را که برای شبگردی و یا بازی پاسور معمولاً در پارکها گرد هم می آیند، ندیدیم.  جوانهایی را هم که برای کشیدن قلیان آمده بودند اصلاً ندیدیم(!) انگار به هشدار نیروی انتظامی در مورد استعمال دخانیات مخصوصاً قلیان و امثالهم در مکانهای عمومی توجه کامل داشتند! زمانی که به قصد عزیمت به طرف منزل به راه افتادیم در قسمت ورودی شهر جاهایی را که بعدازظهر مکان برگزاری جشن میلاد حضرت فاطمه(س) بود دیدیم.  دیدیم که شهرداری در این مکانها از قبل سطلهایی را آماده کرده است تا شهروندان بافرهنگ پس از اینکه لیوان شربت را نوش جان کردند لیوانهای خالی آنرا در این سطلها بریزند. بسیار زیاد دنبال یک لیوان خالی گشتیم تا روی زمین افتاده باشد. ولی دریغ از یک لیوان!! قدری آنطرف تر، تعدادی ازمردم نوع دوست را دیدیم که داشتند گلبرگهایی را که در لحظه شادمانی میلاد، عده ای از جوانها به هوا ریخته بودند، جمع آوری می کردند. کمی که جلوتر آمدیم چند تن از مأمورین بسیار زحمتکش شهرداری را دیدیم که از دیدن این صحنه ها حیرت زده شده بودند. (لازم به ذکر است در چنین اعیادی معمولا کسی مراعات حال این افراد واقعاً زحمت کش را نمی کرد. ).تقریباً داشتند خدا را شکر می کردند که مردم ما قدری به خود آمده و با فرهنگ شده بودند. در اطراف میدان 15 خرداد فعلی(امام حسین(ع) وشهرداری سابق و ..... آینده) داشتند آش نذری می دادند. در عین ناباوری مردمی را دیدیم که همگی در یک صف منسجم و به ترتیب می رفتند و کاسه ی آشی گرفته و میل می کردند و اصلاً به سروکول هم نمی پریدند و همدیگر را آشی نمی کردند.(در سالهای نه چندان دور در این مراسم ها معمولاً به سروکول هم پریدن یک قسمت از جشن بود و انگارتا این اتفاق نمی افتاد، آش از گلوی کسی پایین نمی رفت!) ولی باز هم خدا را شکر کردیم که چقدر مردم ما با فرهنگ شده اند. یک دور افتخارهم در شهر زدیم و از اینکه صدای هیچ ترقّه ای مردم را آزار نمی داد بسیار خوشحال بودیم. بعد از این گشت و گذار های حیرت آور به درب خانه که رسیدیم ناگهان

..

..

..

..

 از خواب پریدم.

 لحظه ای با خودم فکر کردم؛ اگر اینجوری که در خواب دیدم می شد، چی می شد.